روایت تاریخ از پس کوچه های لاله زار
قدمت اين بنا به بيش از 160 سال مي رسد و به شماره 1899 به عنوان اثر ملي در سازمان ميراث فرهنگي به ثبت رسيده است.نخستين کتاب تاريخ ايران باستان ، نخستين قانون مدون حقوق بين المللي به زبان فارسي و از همه مهم تر فرمان مشروطيت در اين خانه و توسط مشيرالدوله پیرنیا انشاء شده است.
مشیرالدوله مرد اولین ها
میرزا حسن خان مشیرالدوله پیرنیا اولین نخست وزیر دوران مشروطه بود.او در مدرسه نظام و سپس دانشکده حقوق مسکو درس خواند و در همین زمان شاهد تحولات انقلابی روسیه بود و همین سبب شد با مشروطه خواهان ایرانی همراه شود.
او اولین مدرسه نظام را در ایران تاسیس کرد به این معنی که برای نحستین بار خارج از مدارسی که زیر نظر روس ها و انگلیس ها اداره میشد به ایرانیان آموزش نظامی داد.اولین کتاب حقوق را هم در ایران او نوشت و اولین مدرسه حقوق را در همین خیابان لاله زار تاسیس کرد.
اینکه مرحوم مشیرالدوله پیرنیا از خوشنامان تاریخ سیاست در ایران است دلایل مهمتری هم دارد. زمانی که وزیر امور خارجه بود قراردادی بین روسیه و انگلستان نوشته میشود که در آن این دو کشور ایران را تلویحا بین خودشان تقسیم میکنند او اما در پاریس رسما اعلام موضع میکند واین قرداد را کان لم یکن میداند.یک بار دیگر هم وقتی بعد ازوثوق الدوله به نخست وزیری میرسد به مجلس میرود و به نماینده ها میگوید که باید قرارداد 1919 را که وثوق الدوله و نمایندکانی که به آن رای داده بودند بابتش رشوه گرفته اند لغو کنند و تهدید میکند که در غیر این صورت مجلس را منحل و انتخابات مجدد برگزار میکند. از همه کارهای او مهمتر اینکه فرمان مشرطیت به خط زیبای او نوشته شد.
میگویند بعد از اینکه رضا خان به قدرت رسید و او خانه نشین شد به این فکر میکرد که بعد از این همه تلاش مردم ایران برای به ثمر رسیدن مشروطه ، چگونه پایان کار به رضا خان ختم شد ؟! و پاسخش این بود که ما حافظه تاریخی نداریم.برای همین در همین خانه خیابان لاله زار اولین کتاب تاریخ ایران را نوشت.
خانه تاریخ ایران
کوچه ای در لاله زار که نامش پیر نیاست، منزل و باغ مرحوم پیرنیا بوده است.عمارت مشیرالدوله در آن از بناهای مشهور دوره قاجار است که در زمان سلطنت ناصرالدین شاه ساخته شده یعنی همان وقتی که لاله زار اولین باغ شمال شهر تهران بوده است.درین کوچه علاوه بر عمارت اصلی دیدنی های تاریخی فراوان است، خانه هایی که همه از املاک مشیرالدوله سربرآورده اند. بعضی ها متروک ودر آستانه ویرانی اند ویکی هم سال ها قبل تبدیل به موزه سینما شد اما بعد از افتتاح ساختمان جدید موزه سینما در باغ فردوس ازین ساختمان زیبا بیشتر به عنوان انبار استفاده میکنند.
اما عمارت اصلی که وقف آموزش عالی است امروز مرکز تحقیقات طب اسلامی است جایی که شاید بهتر بود موزه تاریخ باشد و آنوقت میشد نامش را در فهرست دیدنی های تهران نوشت ، نه جایی که به سبب کاربری دولتی اش به روی بازدید کنندگان بسته است ؛ با تمام گچبری ها و فرنگی کاریها و کاشیکاریهای منقوش به تصاویر شخصیت های اساطیری و تاریخی اش.
این قبرها برایت قصه میگویند
گورستانهای غریب و متروک در تهران
قدیمیهای تهران میگویند «سرآسیاب دولاب، سهراه سلیمانیه». در تهران امروز، اگر بخواهم نشانیاش را بدهم، از یک سو میشود بزرگراه شهید محلاتی (آهنگ)، خیابان دهم فروردین، میدان امام حسن، خیابان پاسدار گمنام، خیابان احمدرضا تاجری و از سوی دیگر، از سمت میدان شهدا میشود خیابان پیروزی، کوچه شهید حسن پورمند، خیابان حجتالاسلام شاهآبادی، کوچه شهید احمدرضا تاجری. این نشانیهای پیچیده، سرانجام، شما را به دیوار میرساند؛ دیوار چهار، پنج متری گورستانی قدیمی، آرامگاه مسیحیان ایران و اروپاییهایی که در سرزمین ما، عمرشان تمام شد.
پشت این دیوارها، سنگ قبرهایی را پیدا میکنید به عمر بیش از 150 سال؛ پس، از اینکه گورستانی را در دل شهر میبینید، تعجب نکنید. روزگاری نهچندان دور، این زمینها، خارج از پایتخت «ناصرالدینشاه» بود. اگر شانس بیاورید و واردشان شوید، انگار صفحههای زمان و مکان، ناگهان ورق میخورد و شما نهتنها در زمان دیگری، که انگار در مکان جغرافیایی دیگری هستید؛ صلیبهای سنگی ایستاده، لابهلای درختهای پیر، قارقار کلاغها و خشخش بیامان برگها زیر گامهایتان.
آخرین منزل برای غریب آشنا
«گورستان ارتودوکسها»، در میان این پنج گورستان، تنها جایی است که هنوز در آن تدفین انجام میشود. به قول مردی که سه نسل از خانوادهاش، نگهبان این گورستان بودهاند، «شاید سالی یک نفر اینجا دفن شود، چون تعداد ارتودکسها در اینجا بسیار کم است؛ شاید در تهران 50 نفر باشند.»
گورهای روس و یونانی، اینجا فراواناند؛ اینجاست که کتاب قصههای این گورستان گشوده میشود. یکی از مهمترین گورهایی که در این گورستان میبینید و به ثبت آثار ملی هم رسیده، قبر «شاهزاده گرجی» است. این شاهزادهخانم که همسر یکی از تجار روس در ایران بوده، حدود 90 سال پیش در تهران از دنیا میرود و او را در گورستان همکیشان ایرانیاش به خاک میسپرند.
بنای ساخته شده بر مزار او، از آثار بسیار زیبای اواخر دوره قاجار است که به سبک کلیساهای اروپا در قرن 12 و 13 میلادی ساخته شده است. بالای این مزار، یک گنبد کوچک، شبیه گنبد همان کلیساها هست و بالای آن هم یک صلیب. بر سر در ورودی آن، یک سنگ مستطیلشکل کوچک نصب شده و روی آن، سال تولد و وفات شاهزاده را نوشتهاند: «1924-1882». بعد از وارد شدن به فضای آرامگاه، اما دیگر هیچ تزیین و آرایش و حتی سنگ قبری نمیبینید.
کمی که در این گورستان قدم بزنید، قبرهای جالبی پیدا میکنید؛ چه از نظر شهرت کسی که زیرا آن آرمیده و چه از نظر قصههای آن گورها. «ماکوف»، معمار مشهور روسی که آثار بهجامانده از او، در همه بخشهای پرجاذبه تهران دیده میشود هم، اینجاست؛ قبر او، همسر و فرزندش. سنگ قبر مارکوف و همسرش، دو سنگ بزرگ ایستاده است، اما سنگ قبر فرزندشان، سنگ کوچکی است در دل سنگ بزرگ و افراشته مادر.
آرامگاه دوست، آرامگاه دشمن
همینطور که در این گورستان تماشایی قدم میزنید و چشمتان را از روی سنگ قبری به دیگری میاندازید، ناگهان مقابلتان آرامگاهی میبینید با گنبد فیروزهای و کاشیکاریهایی که بهنوعی شما را یاد معماری اسلامی میاندازد؛ نه فقط این، که بر سردرش هم روی همین کاشی نوشته شده «کُلُ نفسٍ ذائقه الموت»، یعنی اینجا مزار مسلمانی است. ناماش «علیاکبر شیدایی» است. میگویند وقتی در سال 1347 از دنیا میرود، او را برای تدفین به امامزاده عبدا... میبرند، اما به اصرار همسر ارتدکساش که میخواسته بعد از مرگ، در کنار همسرش آرام گیرد و با این استدلال که او را در گورستان مسلمانان دفن نمیکنند، پیکر مرد را به اینجا میآورند و به شیوه مسلمانی به خاک میسپرند و همسرش هم سالها بعد در کنار او آرام میگیرد.
آرامگاه دیگری که توجهتان را جلب میکند، متعلق است به سربازان ارتش روسیه. میگویند تعداد زیادی از سربازان روسی، در همین مکان محدود دفن شدهاند. نام و تعدادشان مشخص نیست، اما سنگنوشتهای، تاریخ 1941 تا 1954 را نشان میدهد، یعنی در این سالها، هر چه از ارتش سرخ و روسیه در ایران مرده، در همین گور که بهنوعی جمعی است، دفن شده و معنی تمام این عدد و رقمها و نشان ارتش روسها بر این قبر، این است که اینها از همان روسهایی هستند که با ارتش متفقین به ایران حمله کرده و تهران را اشغال کردند.
بازماندههای جنگ جهانی دوم
گورستان بعدی، متعلق به کاتولیکهاست. این یکی اما، ملک سفارتخانههای چند کشور اروپایی است؛ فرانسه، لهستان و ایتالیا. لابهلای مردمان خفته در این گورستان، اتباع کشورهای دیگر اروپایی را هم میبینید، مثل اوکراین، آلمان و هلند. سفارتخانههای کشورهای متبوع این درگذشتگان، سالانه به چند مناسبت مختلف، یادبودهایی در آن برگزار میکنند. به همین دلیل، پرجنبوجوشتر از باقی گورستانهای این محدوده است.
در اینجا، محدوده آرامگاه اتباع کشورهای مختلف، با پرچم آن کشور مشخص شده است. به ردیف لهستان که وارد شوید، ردیفهای پشت سر هم از سنگ قبرهای مکعبی، برجسته و سادهای را میبینید که رویشان فقط نام متوفی، سال تولد و سال فوتاش نوشته شده. اینها مزار 240 لهستانی است که در فاصله سالهای 1942 تا 1944 در ایران درگذشتند. روی بنای یادبود آنها نوشتهاند: «آرامگاه تبعیدشدگان لهستانی که موقع مراجعت به میهن خود، در اینجا دعوت حق را لبیک گفتهاند.»
وقتی به بالای این ردیف از سنگهای گورستان میرسید، ناگزیر سکوت میکنید. شاید تشویق شوید تا نوشتههای روی قبرها را بخوانید. بیشتر درگذشتگان، زن و کودک هستند. بخشی از روایت رنجهای این لهستانیها را میتوانید در کتاب «از ورشو تا تهران»، نوشته یکی از تبعیدیهای مهاجر به نام «هلن استلماخ» بخوانید. او وقتی خردسال بوده، همراه مادرش، در جریان اشغال لهستان توسط نازیها، به سیبری تبعید میشود. آنها بعد از دو سال زندگی در سیبری توانستند از طریق بندرانزلی به ایران وارد شوند و از رشت به تهران بیایند و در کمپهای صلیب سرخ، آرامش را تجربه کنند.
نگهبان این گورستان میگوید که سال گذشته، یک مرد تبعه کانادا به ایران آمده بود تا در میان گورها، پدرش را پیدا کند و گمشدهاش را یافته بود.
یکی از گورهای جالب توجه این گورستان، گور متعلق به ایتالیاییهاست. این آرامگاه، یک در فلزی با سه صلیب سنگی روی آن و عمود بر سطح زمین دارد. در را که باز کنید، پلههایی شما را به پایین هدایت میکند. سپس به یک اتاقک مستطیلی میرسید که سنگ قبرهای مردان خفته در این گور، روی دیوار آن نصب شده است. این آرامگاه، متعلق به معدنچیان و حفاران ایتالیایی است که در فاصله سالهای 1934 تا 1936 در ایران کار میکردند و همینجا درگذشتند.
خلاقیت در گورستان
بعد از گورستان کاتولیکها، نوبت به گورستان آشوریها میرسد که همه ایرانی هستند. 50 سال است که در این گورستان، مردهای دفن نشده. شاید برای همین است که ورودیاش تبدیل شده به کارگاه و انبار سنگتراشی و پیرمرد نگهبان، اجازه ورود به آن را نمیدهد و میگوید باید از کلیسای آشوریها، با امضای شخص کشیش، نامه بیاوریم تا راهمان دهد.
بعد از آن، در گورستان ارامنه گریگوری را میکوبیم. اینجا هم متعلق به ایرانیهاست و به گفته نگهباناش، 13 سال است که پر شده و جایی برای پذیرش مردهها ندارد. اگرچه وقتی به اینجا میرسید دیگر سنگ قبرهای افراشته و درختهای انبوه این گورستانها، برایتان تازگی ندارد، اما باز هم چیزهایی در آن میبینید که سر جا نگهتان میدارد؛ مثلا قبر یک شهید ارمنی که زیر شکنجه ساواک شهید شده است.
دیگر ویژگی ممتاز این پنج گورستان، قبرهای متفاوت آنهاست. نهفقط در گورستانهای کاتولیک که در همین گورستان ارامنه خودمان، ابداع و خوشفکری خانوادههای درگذشتگان، برای اینکه شکل ظاهری قبرها نشان دهد کسی که اینجا آرام گرفته، چه ویژگی ممتازی داشته، دیدنی است. مثلا روی یکی از سنگ قبرهای افراشته این گورستان، یک ملخ بزرگ هواپیما نصب کردهاند؛ یعنی آن که زیر این خاک خوابیده، خلبان بوده است. این ابداعات باعث میشود هر غریبهای که از کنار مزار میگذرد، با او احساس آشنایی کند و از آن مهمتر، این گورستان را تبدیل کند به مکانی تاریخی و تماشایی؛ اگرچه درهای تمام این گورستانها به روی مردم عادی بسته است.
پ.ن: میدونید که من بد قولم![]()